تبليغاتX
ஜ تـیکـ تـاکــ لحظـــه هـــا ஜ

ஜ تـیکـ تـاکــ لحظـــه هـــا ஜ

نگذاریم تقویم وساعت این حقیقت را از یادمان ببردکه لحظه لحظه ی زندگی یک معجزه است و در پس آن حقیقتی .

تولد 22 /12/90

 

                                                        

 سلام.

امروز دقیقا 127 روز گذشته . خواستم فقط بهت بگم  که تولدت مبارک.

خیلی خوشحالم که یه سال بزرگتر شدی و البته با تجربه تر شدی و خیلی هم ناراحتم که یک سال از عمرت کم شده.

خیلی خیلی تولدت مبارک. خیلی دوست داشتم مثل سال های دیگه تولدتو تبریک می گفتم. خدا کنه همیشه توی زندگیت موفق باشی و به آرزوهات برسی و هیچ وقت غمگین نباشی حتی برای یک لحظه.

نایت اسکین

 

  خدانگهدار

این شعر سیاوش که واسم فرستاده تقدیم به تو که یه وقتی واسم عزیز بودی.

 

چند روز دلم خیلی گرفته

چند روز صداشو نشنیدم

چند روز به جز اشک و سکوتم

توی زندگیم چیزی ندیدم

درد من چیه خدا میدونه

چرا باید دلم تنها بمونه

چرا تو این روزا باید دل من

با اشک و گریه شعراشو بخونه

دلم میخواد دوباره باشه پیشم

آخه من عاشق همیشگیشم

اگه یه روز بخواد تنهام بذاره

بخدا بی اون من دیوونه میشم...

 

                                  نایت اسکین

+ نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390 ساعت 2:2 بعد از ظهر توسط ساعت کوکی |


کمک...کمک...

سلام بچه ها!

 

ازتون می خوام اگه تجربه ای- راهنمایی یا هر چیز دیگه ای که  در مورد کنکور دارید واسم بنویسید.از همکاریتون خیلی خیلی ممنونم.

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 ساعت 11:46 بعد از ظهر توسط ساعت کوکی |


خدافسی

بچه ها قرارشده دیگه از امروز تا سال دیگه که

خیالم راحت بشه نیام تو نت.

                                                                                                    بای بای...

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390 ساعت 2:43 بعد از ظهر توسط ساعت کوکی |


شکایت

بچه ها یعنی هیچ کدومتون تا حالا کنکور نداده؟؟؟

چرا وقتی تو این پست نظر میذارید موضوعات الکی مینویسد؟؟؟

لطفا در مورد پست هم نظر بدید.

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390 ساعت 4:16 بعد از ظهر توسط ساعت کوکی |


پـنــــــــــد استـــــــــاد

روزی معلم دهکده به یکی از شاگردانش گفت که باید به دور دنیا سفر کند و برعلم خود بیافزاید. سپس شاگرد از استاد پرسید که مرا نصیحت کن. استاد گفت: به این پندها گوش کن:

۱.کسی که هیچ نمی داند و نمی داند که هیچ نمی داند. بدان که او احمق است از او دوری کن.

۲.کسی که هیچ نمی داند، اما می داند که نمی داند. بدان که اویک بچه است. به او بیاموز.

۳.او که می داند و نمی داند که می داند، خوب است. بیدارش کن.

۴.کسی که می داند و می داند که می داند، او عالم است دنبالش برو.

معلم مکثی کرد و گفت: اما پسرم این بسیار سخت است که مطمئن شوی کسی می داند و می داند که می داند.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 ساعت 10:20 بعد از ظهر توسط ساعت کوکی |


نه همین لباس زیباست...

مرد فقیری که لباس مندرسی بر تن داشت، تصمیم گرفت تا در ضیافتی که اشراف زاده ها آن را ترتیب داده بودند، شرکت کند. او بر آستانه کاخی که محل برگزاری این ضیافت بود حاضر شد و اجازه ی ورود خواست. نگهبانان از سر دلسوزی و از روی جوانمردی به مرد اجازه دادند تا داخل شود، اما از آنجایی که لباس های او بسیار کهنه بودند، ماموران تشریفات مرد فقیر را در آخرین میز گوشه کاخ نشاندند.

هنگامی که گارسون ها به میز مرد فقیر رسیدند دیگر غذایی باقی نمانده بود. مرد فقیر با دیدن این صحنه بلافاصله مراسم جشن را ترک کرد و نزد یکی از دوستان ثروتمند خود رفت. مرد فقیر از دوستش یک دست لباس شیک و گران قیمت که روی آن با یاقوت و جواهر تزئین شده بود، قرض گرفت آن را پوشید و بازگشت. به محض رسیدن به جشن ماموران تشریفات مرد فقیر را بر سر میز نشاندند و از او با غذاهای خوشمزه ای پذیرایی کردند. او پس از سرو غذا، قاشق را از غذا پر کرد و آن را روی لباسش مالید. او این کار را چند بار تکرار کرد تا این که مردی که چند صندلی آن طرف تر نشسته بود، علت کار را جویا شد. مرد فقیر خنده ای کرد گفت: مرا ببخشید که اگر لباسم و یاقوت های روی آن کثیف شده اند، اما این لباس ها بودند که برای من غذا فراهم کردند، پس انصاف نیست که این تن پوش ها پیش از من سیر نشوند!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390 ساعت 10:42 بعد از ظهر توسط ساعت کوکی |


چرا تنهام گذاشتی؟!؟

به آخر خط رسیده بودم. باید بهش می گفتم که دوستش دارم. خیلی عصبانی بودم. بهش گفتم :دوستت دارم .

گفت: اگه دوستم داری رگتو بزن.

گفتم: مرگ و زندگی دست خداست.

گفت: دیدی دوستم نداری؟

خیلی بهم برخورد. تیغو برداشتم رگمو زدم . وقتی تو آغوش گرمش جون می دادم آروم زیر لب گفت: اگه دوستم داشتی چرا تنهام گذاشتی؟؟؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 ساعت 12:53 بعد از ظهر توسط ساعت کوکی |


کشتی نوح

مطالب زیادی از کشتی نوح آموختم از جمله:

1.  از قایق جا نمانید.

2.  به خاطر بسپارید که همه در یک قایقیم.

3.  قبلا برنامه ریزی کنید. موقعی که کشتی حضرت نوح را می ساخت باران نمی بارید.

4.   سعی کنید همیشه آماده تغییرات باشید، امکان دارد در 60 سالگی کسی از شما بخواهد دست به کار بزرگی بزنید.

5.  به حرف منتقدان و عیب جویان گوش ندهید، کاری که به شما محول شده است، به طور صریح انجام دهید.

6.  آینده تان را در جایی بلند و مرتفع بنا کنید.

7.  سرعت حرکت فی نفسه هیچ مزیتی ندارد چرا که حلزون  و یوزپلنگ هر دو در عرشه کشتی بودند.

8.  به خاطر بسپارید کشتی نوح توسط حرفه ها ساخته شد. اما عاقبت آنها؟

9.  موقعی که با خدایید هراسی از طوفان به دل راه ندهید، در این صورت همیشه رنگین کمانی در انتظارتان است.

۱۰. رحیمه جون میگه یه درس دیگه گرفته از کشتی نوح:وقتی کاری رو که انجام میدی بهش ایمان داری هم به نفس کار و هم به کسی که کاری رو ازت خواسته موفقیت سرانجامشه.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 ساعت 0:10 قبل از ظهر توسط ساعت کوکی |


فقط یک دقیقه

هرروز صبح یک دقیقه وقت برای خودتون کناربزارید، با آرامش بشینید و فکر کنید.

یک دقیقه وقت بذارید...و کار کوچکی برای ارج نهادن به خودتون انجام بدید.

یک دقیقه وقت بذارید... و تصمیم بگیرید که امروز را از افسوس های گذشته و دلواپسی های آینده پاک کنید.

یک دقیقه وقت بذارید...و فکر کنید یک مورد نگران کننده تا چه اندازه ارزش غصه خوردن دارد.

یک دقیقه وقت بذارید...و اجازه ندهید که چیزهای کوچک، شادمانی شما را خراب کند.

یک دقیقه وقت بذارید... و تاثیرات حرف های غیر منصفانه را در دهنتون از بین ببرید.

یک دقیقه وقت بذارید... تا از افکار منفی خلاص بشید.

یک دقیقه وقت بذارید... و تجربه ای لذت بخش را به خاطر بیارید.

سرانجام آخرین دقیقه روز خودتون را به این اختصاص بدهید که تصمیم بگیرید به هیچ وجه در مورد آنچه دیگران ممکن است درباره ی شما بگویند یا فکر کنند، نگران نباشید.

حالا یک لبخند زیبا به زندگی بزنید. ღ

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1390 ساعت 4:35 بعد از ظهر توسط ساعت کوکی |


فاصله ها...

مردن و گم شدن از ماست نه از فاصله ها.

دل از این هاست که تنهاست نه از فاصله ها.

گر چه دیگر همه جا پر زجدایی شده است،

مشکل از طاقت دل هاست نه از فاصله .

 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390 ساعت 5:14 بعد از ظهر توسط ساعت کوکی |


سوال؟!!!!!!!!!!!!

انسان مجبور نیست حقایق را بگوید ولی آنچه را که می گوید باید حقیقت داشته باشد.

 

تاچه حد با خودتون و دیگران راستگو هستید؟

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390 ساعت 10:16 بعد از ظهر توسط ساعت کوکی |


سوال؟!!!!!!!!!!!!؟؟

تا چه اندازه این جمله رو تایید می کنید:(باذکر دلیل)

پشت هر مرد موفقی یک زن موفق است؟

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390 ساعت 10:13 بعد از ظهر توسط ساعت کوکی |


دروغ مصلحت آمیز

روزی یک هیزم شکن در کنار رودخانه ای مشغول بریدن تنه ی درختی بود که ناگهان تبر از دستش سز خرد به داخل رودخانه افتاد. هیزم شکن شروع به ناله و زاری کرد. در این میان پری دریایی از آب بیرون آمد و گفت: چه شده هیزم شکن، چرا ناراحتی؟ هیزم شکن گفت: تبرم که با آن برای خانواده ام نان در می آورم به آب افتاده است. پری دریایی به داخل آب شیرجه زد و با یک تبر طلایی بازگشت و پرسید: هیزم شکن آیا این تبر توست؟ گفت: نه. دوباره پری دریا یی شیرجه زد و با یک تبر نقره ای بازگشت و پرسید: آیا این تبر متعلق به توست؟ دوباره هیزم شکن جواب منفی داد. پری دریایی رفت و با تبر اصلی هیزم شکن بازگشت و برای اینکه او مردی صادق بود، به او سه تبر طلایی هدیه داد.

پس از مدتی هیزم شکن با همسر خود از کنار همان رودخانه عبور می کرد که پای زنش لغزید و به داخل رودخانه افتاد. هیزم شکن شروع به داد و بیداد کرد. پری دریایی ظاهر شد و پرسید: چه شده؟ هیزم شکن گفت: زنم به داخل رودخانه افتاده است. پری دریایی به آب شیرجه زد و با زنی زیبا رو از آب بیرون آمد و پرسید: هیزم شکن آیا این خانم همسر توست؟ هیزم شکن گفت: بله این همسر من است. پری دریایی فریادی کشید و گفت: دروغ گو! تو دروغ می گویی.

به نظر شما چرا هیزم شکن در این مورد دروغ گفت؟؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1390 ساعت 1:58 بعد از ظهر توسط ساعت کوکی |


می توان رشته ی این چنگ گسست، می توان کاسه ی آن تار شکست،

می توان فرمان داد:

های

ای طبل گران

زین پس خاموش بمان.

به چکاوک اما، نتوان گفت: مخوان!

 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390 ساعت 10:26 قبل از ظهر توسط ساعت کوکی |


گذشت زمان

 

گذشت زمان بر آن ها که منتظر مي مانند بسيار کند، بر آن ها که مي هراسند بسيار تند، بر آن ها که زانوي غم در بغل مي کيرند بسيار طولاني و بر آن ها که به سرخوشي مي گذرانند بسيار کوتاه است. اما، بر آن ها که عشق مي ورزند، زمان را آغاز و پاياني نيست.

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390 ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط ساعت کوکی |